تبليغاتX
صدا کن مرا

عشق هر چه هست گناه نیست و هر عاشقی سزاوار ملامت نباشد. امام علی(ع)

 

 

***

 

تجربه اسمي است که افراد به اشتباهاتشان ميدهند." اسکار وايلد

بزرگترین اشتباه زندگیم بزرگترین تجربه زندگیم شد! این که هرگز احساس واقعیمو نباید میگفتم!!!!!!

عشق دروغی بود که در تمام این سال ها باورش داشتم و چه تاوان سنگینی داشت همین اشتباه کوچک !

 

 

***

 

 

شعر نو

وای، باران؛ باران؛
شیشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائی گلهای امیدم را در روءیاهامی بینم،
و ندائی که به من می گوید:
"گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک،اما آیا باز بر می گردی؟
چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!
در میان من و تو فاصله ها ست.
گاه می اندیشم،
-می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
تو توانائی بخشش داری.
دستهای تو توانائی آن را دارد؛
-که مرا، زندگانی بخشد.
وتو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
من در آئینه رخ خود دیدم، و به تو حق دادم.
آه می بینم،می بینم
تو به اندازه تنهائی من خوشبختی
من به اندازه زیبائی تو غمگینم
آرزومی کردم،
که تو خواننده شعرم باشی.
-راستی شعر مرا می خوانی؟-
نه،دریغا،هرگز،
باورم نیست که خواننده شعرم باشی.
- کاشکی شعر مرا می خواندی!-
افسوس!
آیا چه کسی تو را،
از مهربان شدن با من، مایوس می کند؟
ای مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه های دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد می کنی.
وبا نوازشت،این خشکزار خاطره ام را،
آباد می کنی.

***

A Boy Liked A Girl Working In A CD Shop Very Much. But He Did Not Tell Her About His Love. Everyday He went to The CD Shop, And Bought A CD Just For Talking To Her. After A Month He Died. When The Girl Went To His House And Asked About Him, Boy's Mom Said That He Died, And Then Mother Took The Girl To Boy's Room. She Saw All The CDs Unopened. The Girl Cried And Cried And Finally Died.You Know Why She Cried? Because She Had Kept Her Own Love Letters Inside The CD Packs. She Also Loved Him. Moral Of The Story : If You Love Someone, Say To Him/Her Directly. Don't Wait For The Destiny To Play The Role



نگفتن عشق هر چقدر هم مشکل آفرین باشد از گفتن آن بهتر است.مبادا عشقت یک طرفه باشد و فقط ترحم طرف مقابل را باعث شود!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

 

***

 

عطر یاد

در شبستان خیال

عطر یاد تو چه آرام آمد

گشت زد در عطش باغ و گل و پروانه

و چه آرام مرا پیدا کرد

و چه آرام مرا عاشق کرد

و چه آرام مرا رسوا کرد

در شبستان خیال

من تو را می جستم

زیر لب می گفتم:عشق را باید جست  زیر این چرخ بلند

زیر بال و پر هر شا پرکی عشق هست

پشت هر پنجره ای نوری هست

زیر لب می گفتم: عشق را باید برد    به بلندای خیال

ناگهان.....

در و دیوار به هم ریخته اش بر سرم میشکند!!!!!!

 

***

 

 

من از خدا خواستم،
نغمه های عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكنی و
ببینی كه سایه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداری تنهایی.
ولی اكنون تو رفته ای ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من این
است كه من شاهد رفتن تو هستم

 

 

***

 

 

نمیدانم چرا رفتی ...

نمیدانم چرا رفتی

نمیدانم چرا !!! شاید خطا کردم
***

و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!
ولی رفتی ...
***
بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد 
***
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

 

 

 

***

 

 

 

شعر نو

و من هر روز از پشت پنجره سکوت به تنهایی ام
خیره می شوم.دلم تنگ شده برای دوباره زیر باران ایستادن
و برای زمزمه کردن حتی یک ترانه کوچک با تو!

ای کاش بودی تا ببینی بی تو محصور یک قاب شیشه ای ام
و منتظر یک ابر دلتنگی تا شاید همین روزها ببارد.
حوصله می کنم حوصله، اما انگار سالهاست که مثل یک پرنده اسیر ،
پشت همین پنجره ها بی آواز مانده ام، بی آواز.
یک روز شاید دوباره برایم زمزمه کردی قطعه پرواز را.


"یک روز شاید برسم به حقیقت سخن یک شاعر که می گفت: "پشت این ابرها آفتاب است

 

 

 

***

 

 

 

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند، نه اراده‌ی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند!

 

 

***

 

 

 

غمگین نباش خورشید !
جدایی پلك های انتظارم را بر هم نمی گذارد
پرده را كنار بزن
ببین چگونه یادگاری هایم
روی دیوار غروب پاك می شوند
وقتی تورا جا گذاشتم
روی دیوار كاه گلی محله نوشتم :
" كوچه ی ما
كوچه ی رویا و ترانه است "

نمی دانم خورشید!
نمی دانم دل اناری ات
با صدای كدام خواننده فشرده می شود!!
دل من كه مثل انار آخر پاییز
با گریه ی كودكی لجباز ترك بر می دارد
اما تو خورشید
مواظب روشنایی فلق و
دل تنگی دیوار های كوچه باش


 

نوشته شده توسط مهسان در شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 18:30 موضوع | لینک ثابت


شب تنهایی خوب

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
 و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

 

سهراب


 

نوشته شده توسط مهسان در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 17:26 موضوع | لینک ثابت


سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد

وایستادم تا دلم قرار بگیرد

صدای پرپری آمد

و در که باز شد

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم

 

 

سهراب


 

نوشته شده توسط مهسان در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت


نغمه درد


شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟
دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ... مگر به خوابها ببینمت
 غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
 شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند... بلکه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو

فروغ


 

نوشته شده توسط مهسان در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مهسان در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت


واحه ای در لحظه

 

دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
 در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
 پشت تبریزی ها
 غفلت پکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
 راه افتادم
یونجه زاری سر راه
 بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
 و فراموشی خک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
 چه کسی پشت درختان است ؟
زندگی خالی نیست
 مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند


 

نوشته شده توسط مهسان در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 17:46 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مهسان در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 17:43 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مهسان در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مهسان در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مهسان در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 17:38 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مهسان در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مهسان در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 17:36 موضوع | لینک ثابت


گریز و درد

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
 با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
 رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
 از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم


 

نوشته شده توسط مهسان در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 17:34 موضوع | لینک ثابت


به سراغ من اگر می ایید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است
 که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خک
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سرتپه معراج شقایق رفتند
 پشت هیچستان چتر خواهش باز است
 تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می اید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگرمی ایید
 نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من


 

نوشته شده توسط مهسان در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 17:32 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مهسان در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت


و پیامی در راه

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
 کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
 هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
 من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
 بادبادک ها به هوا خواهم برد
 گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
 مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
 آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
 نور خواهم خورد
 دوست خواهم داشت



 

نوشته شده توسط مهسان در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 11:17 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مهسان در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مهسان در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مهسان در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 11:29 موضوع | لینک ثابت


 

 

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد


 

نوشته شده توسط مهسان در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت